متشکرم داخل وبها اعلام نکردید چه کسی در چالش شرکت کنه

خب منم از همه دعوت می کنم در چالش مدرسه شرکت کنند

 خاطرات زیادی دارم فقط چند تاشو  مینویسم 

۱_معلم ریاضی سال اول دبیرستان ما ، مرد بود. دو زنگ پشت سر هم در هفته با این اقا معلم، کلاس داشتیم.

زنگ اول میامد درس میداد وسطهای زنگ اول قهر میکرد می رفت ،زنگ دوم با مدیر میامد و از ما تعهد می گرفتن که دیگه اذیتش نکنیم و درس بخونیم (بچه ها پشت کتش اسم حیونها رو می نوشتن، یادمه با کفش روی صندلیش راه میرفتن وقتی از روی صندلیش بلند میشد، شلوارش خاکی بود. یه بار هم ترقه انداختن زیر صندلیش)

همیشه می گفت پسرا از شما درس خون تر هستن.خیلی زخم و زبون میزد(بچه های کلاس هم اذیتش می کردن )

خیلی معلم نچسبی بود.ولی من هیچ وقت بی احترامی بهش نکردم منو سه نفر از بچه ها از درس ریاضی نمره گرفتیم 

یادمه عید اون سال ما رو جریمه کرد یه قسمتی از کتاب ریاضی رو بنویسم 

عید اون سال کوفتمون شد 

اندازه یه دفتر صد برگ جریمه نوشتیم 

برعکس معلم فیزیکمون (ایشون هم آقا بودن )خیلی خوش اخلاق بود، خدا حفظش کنه هر جا هست

۲_سال سوم دبیرستان معلم های جدیدی مدرسه ما اومدن . اسم و فامیل اونا رو نمیدونستیم 

معلم ادبیات برای اولین بار  اومد کلاس ما. بعد از به نام خدا و سلام گفت :من قُلی هستم 

نمیدونم چرا کل کلاس رفت رو هوا از خنده.منم خندم شروع بشه،  قطع نمیشه 

کل زنگ سرم روی میز بود و از خنده  شونه هام میلرزید


۳_معلم ریاضی سال سوم دبیرستان فامیلمون بود(فامیل خیلی دور )همیشه من پای تخته در حال نوشتن بودم.میامدم خونه کلی غر میزدم

اخه توی یه مهمونی با مامانم آشنا شده بود( ان شاءالله هیچ وقت فامیلهاتون معلمتون نشن )

 تنها خاطره خوب اینکه سقف یکی از کلاسهای  مدرسه ما ریخت، دو هفته تعطیل بودیم :)

۵_زمان دبیرستان 

مدیر  ما رو مجبور کرد، برای کمک به مدرسه پول بدیم

چند نفر از بچه های کلاس مخالف بودن.مامان منم مخالف بود(شر ترین کلاس در مدرسه، کلاس ما بود )

خلاصه اینکه بعد از یک ماه کل بچه های مدرسه پولها رو دادن،به غیر از چند نفر از بچه های کلاس ما و من.

مدیر یه هفته به ما فرصت داد تا پولها رو بیاریم وگرنه نمیذاشت سر کلاس بریم

با مامانم صحبت کردم قرار شد خودش بیاد مدرسه  (هر ماه به خاطر هر موضوعی پول می گرفتن )

سر صف اعلام کردن بچه های که پول ندادن همین جا بمونن 

منم با خیال راحت رفتم سر کلاس (میدونستم مامانم میاد مدرسه)

زنگ بعد مدیر اومد داخل کلاس گفت هر کسی پول نداده از کلاس بیاد بیرون (با من بود و منم بیخبر از اینکه مامان نیومده ) من با خیال راحت تر مشغول کتاب خوندن بودم

مدیر چیزی نگفت و رفت

ظهر وقتی رفتم خونه مامانم گفت نیومدم و هیچ وقت نمیام

تنها کسی که اون ماه پول نداد من بودم 

مدیر هم هیچ وقت حرفشو نزد 





مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

ثبت شرکت وبلاگ توسعه خبری متن باز هر چی کی بخوای شورای هیئات مذهبی شهرستان قوچان سردبیرآزاداندیش طرح لایه بازها ازدواج ایرانی دندانسازی محلات طراحی سایت